مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

444

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون مملوك بر وى برسيد ، آن مرد بسوى او برجست و بر دوش او بنشست . يكپاى خويشتن به گردن او فروپيچيد و پاى ديگر فروآويخت و به او گفت : برو كه ترا از من خلاصى ، محال است . مملوك بياران خود بانگ زد و بگريست و گفت : از اين جزيره بدر شويد . از آن‌كه يكى از ساكنان اين جزيره بدوش من سوار گشت و ديگران در طلب شما هستند و همىخواهند كه شما را چون من سوار شوند . چون ياران او اين سخن بشنيدند ، از جزيره گريخته ، در زورق بنشستند و بسوى دريا بشتافتند و تا يك ماه در دريا هميرفتند تا اينكه بجزيره ديگر رسيده ، به آن جزيره شدند . ميوه‌هاى گوناگون در آنجا يافته ، بميوه خوردن بشتافتند . ناگاه چيزى از دور نمايان شد . چون به او نزديك شدند ، زشت‌روئى را ديدند كه مانند ستونى افتاده بود . آنگاه يكى از مملوكان پاى بر وى زد . ديدند شخصى است كه چشمهاى دراز دارد و يك گوش خود را به زير گسترده و ديگر گوش خود را به روى انداخته است . آنگاه آن شخص همان مملوك را كه پاى بر وى زده بود ، بربود و بميان جزيره رفت . و در آنجا غولان بودند كه آدميان ميخوردند . آن مملوك بانگ بياران خود زد كه : خويشتن را نجات دهيد كه اين جزيرهء غولانست و آدميان همىخورند . چون ايشان اين سخن بشنيدند ، بسوى زورق بشتافتند و بزورق نشسته ، هميرفتند كه پس از روزى چند ، جزيرهء ديگر پديد شد . چون بدان جزيره رسيدند ، در آنجا كوهى ديدند بلند . بر آن كوه فراز رفته ، درختان بسيار ديدند . از ميوه‌هاى درختان همىخوردند كه ناگاه اشخاصى مهيب كه درازى هريك پنجاه ذراع بود و دندانهاى ايشان مانند دندان پيل از دهان بدرآمده بود ، پديد گشتند . و در آنجا مردى ديدند كه بر روى سنگى بزرگ بر پارچهء نمدى سياه نشسته و در دور از او زنگيان بسيار ايستاده‌اند . آن زنگيان ، سيف الملوك را با مملوكان او بگرفتند و در برابر ملك خويشتن بداشتند و به او گفتند كه : ما اين پرندگان را در ميان درختان ديديم . دو تن از مملوكان را ذبح كردند و ملك ، ايشان را بخورد .